تبليغاتX
دفاع مقدس
به وبلاگ دفاع مقدس خوش آمدید. اینجا سرزمين عاشقان است، چه خوب است اگر با وضو وارد شویم...

شهید مهدی زین الدین:

۱- اگر پیروز شدیم و یا شکست خوردیم، مهم نیست! اصل اینه که ما به تکلیف خودمون عمل کرده باشیم!

اگر امروز فرمانده ی ما از ما صبر و استقامت رو در صحنه های نبرد می خواد و تکلیف ما بر اینه که صبر و استقامت رو در صحنه ی نبرد داشته باشیم و اگر امروز اسلام نیازمند به خون ماست و نیازمند به پیروزی ماست تا بر تمام جهان گسترده شود:

۲- بجنگیم برای اسلام. نه برای جنگ!

۳- بجنگیم که این صفات رو به تمام مردم دنیا نشان دهیم.

۴- بجنگیم که مقاومت و دلیری رو اصل لاینفک وجود انسان مسلمان به جهانیان بنمایانیم...

۵- بجنگیم که خودمون رو به خداوند نشون بدهیم! فداکاری و پیمان و عهدی که با خداوند بستیم!...

۶- به خداوند بگوییم که «ای خدای بزرگ! ای که همه ی وجود ما از آن توست! ای که تمام کون و مکان و هستی از آن توست! ما می خواهیم عبد تو باشیم. می خوایم در پیشگاه تو فقط ذلیل باشیم. ما نمی خوایم در مقابل دیگران ذلیل باشیم و هرگز تن به این ذلت در صحنه ی نبرد نخواهیم داد. ان شاءالله»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت:

۱- فرمانده ی امروز ما: هرکسی که ما رو به خدا نزدیکتر کنه!

۲- صحنه ی نبرد امروز، میدان مین و سیم خاردار و توپ و تانک نیست! بلکه صحنه ی نبرد فرهنگیه!

۳- موقتا و احتمالا امروز اسلام به خون ما نیازی نداره! به درس و علم و اراده و معرفت ما نیاز داره! به مبارزه با هوای نفسمون نیاز داره! به تبلیغ عملی اسلام نیاز داره! و در یک جمله به انتظار فرج و آماده کردن جهان برای ظهور نیاز داره! (جهان نشد، کشورمون! نشد، شهرمون! نشد، کلاس درسمون! نشد، خونه و اطرافیانمون! اگه اونم نشد، حداقل خودمون رو برای ظهور آماده کنیم!)

۴- جنگ امروز ما جنگ فرهنگیه! و قبل و بعد اون جهاد اکبره! یعنی جنگ با هوای نفس...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیلم سخنرانی شهید مهدی زین الدین:

برای دانلود فیلم با فرمت 3gp برای گوشی های همراه: اینجا رو کلیک کنید

پسورد فايل فشرده شده: shahidzeinoddin

کلیپ برگرفته شده از سایت نوید شاهد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 کلمات کلیدی:

شهيد مهدي زين الدين ، كليپ تصويري موبايل ، 3gp ، سخنراني ، شهادت ، دفاع مقدس

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/02/21ساعت 14:43  توسط محمد مهدی | 

آیا تا به حال به چشمان پرسخن زین الدین خیره شده ای که خود راوی تمام روایت مقدس است... او برایت ازمهدی... تمام بدن های تکه تکه شده، از سرهای جدا شده، از خون های ریخته شده و تمام سوخته های شیمیایی خواهد گفت... و سرانجام از تو خواهد پرسید که:"بعد از ما چه کردید؟!..."

نمی دانم... نمی دانم ۲۴ سال پیش در چنین ایامی زمین به خود چه دیده است... نمی دانم زمین چه گنه کرده بود که می بایست با یار شب زنده دارش خداحافظی می کرد... با کسی که شب ها رابط میان او و آسمان بود... بی چاره زمین... به نجواهای زیبای شبانه اش عادت کرده بود. اما اکنون دلتنگ صدای دلنشین اوست... و هنوز دلتنگ است... دلتنگ چهره ی پرنور او. زمین دیگر به جدایی ها عادت کرده است... زمین دردهایی سخت تر از این به خود دیده است... آری! چه دردها که نکشیده است... چه بدن های مطهری که چندین شبانه روز، بدون سر، روی خاک، دل زمین را به تلاطم نینداخته اند... و چه دردی سخت تر از این... اما همین زمین... انگار که عده ای را در خود فرو برده باشد... انگار که من و امسال من را موجب فراموشی خویشتن شده باشد... انگار که ده ها قرن با این زمین انس بسته ایم و ده ها قرن دیگر باقی خواهیم ماند... همین زمین که مناجات خداییان را به آسمان رساند موجب هلاکت زمینیان شده است... همین زمین... آری همین زمین...!

...و مهدی و امثال او فقط آموختند چگونه با این زمین رو به رو شوند... طوری که نه همچون غفلت زدگان دنیا پرست غرق در آن شوند و نه چون درویشان عزلت نشین از آن جدایی ورزند...

به امید آن روزی که دل از این زمین بکنیم، قبل از آنکه زمین از ما دل بکند...

به امید شهادت...

یا حق...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/26ساعت 23:13  توسط محمد مهدی | 

شهيد مهدي زين الدين

 

عشق تو در سينه‌ام، وه! كه چه‌ها مي‌كند  دل، ز دو چشم ترت، شرم و حيا مي‌كند

قـــــلب حزين مـــــــــرا، طاقــــــت دوريّ تو  نيست، كه از دوريت، رو به عـــزا مي‌كند

چـــــهره‌ي پرنــــــور تو، پرتويي از آسمــــان  قلب سياه مـرا، بين! كه جــــــلا مي‌كند

دست دعاگوي تو، نيمه‌ي شب رو به حـــق  سو به صلات شب و سو به خدا مي‌كند

لشگر هفده ببين، بر ســــر قبرت چـــــنين  بهر جدا گــــشتنت، شور به پا مي‌كـــند

ياد تو جاري چو خون، در رگ ما زنده اسـت  بعد تو ياران هــمه، روزه قـــضا مي‌كـــند

لايق وصف تو نيست، حرف و بيان حـــــقير  جاي خدا، نفسمان، حـكم به ما مي‌كند

   شاعر: "گمنام"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/05ساعت 17:58  توسط محمد مهدی | 

سرهنگ طفره می رفت. انگار برای حرف زدن تردید داشت. نگاهی به دور تا دور میز انداخت و چهره ها را از نظر گذراند.

-دارد ضبط می کند؟

-آره.

سردار به شوخی گفت:

-عکست که نمی افتد توی ضبط، این همه به کتت ور می روی؟!

-هیس س س، دارد ضبط می کند!... خوب، بسم الله الرحمن الرحیم، عرض کنم حضورتان، یک خاطره ای دارم از آقا مهدی زین الدین که یک کمی با دیگر خاطراتی که گفته شد تفاوت دارد. یعنی مربوط به جبهه نیست، به پشت جبهه است ولی به خوبی روحیه و صفای آقا مهدی را نشان می دهد. یک روز برای انجام مأموریتی شش هفت نفری همراه آقا مهدی به نزدیکی های شوش رفته بودیم. نزدیکی های ظهر کارمان تمام شد. آقا مهدی گفت: "غذای خوب کجاست برویم و دلی از عزا در آوریم؟"

من گفتم: "آقا مهدی، یک جای خوب سراغ دارم. اگر موافق باشی برویم آنجا. غذای خوبی دارد."

رفتیم شوش. همان جا که من گفته بودم. آنجا که رسیدیم وقت اذان بود. آقا مهدی یک عادت بدی که داشت... این را ننویسید ها! برای مزاح گفتم. در واقع یک عادت خوبی که داشت هر جا وقت نماز می شد می ایستاد به نماز. آنجا هم...

راننده ی آقا مهدی با انگشت به ضبط اشاره کرد و گفت:

-با عرض پوزش که حرف جناب سرهنگ را قطع می کنم. در رابطه با همین نماز اول وقت آقا مهدی؛ بار ها وسط جاده، وسط بیابان، وقت نماز، خودرو را نگه می داشت، می ایستاد به نماز. خیلی هم مقید به نماز جماعت بود. به کسانی که همراهانش بودند می گفت: "بایستید جلو؛ پیش نماز، اگر کسی بهانه می آورد یا شکسته نفسی می کرد و این جور چیز ها، خودش جلو می ایستاد و نماز به جماعت برگزار می شد."

 

قنوت زين الديني

 

-بله می گفتم... غذاخوری شلوغ بود. مرد و زن. ما رفتیم بالکن غذاخوری برای نماز. ولی قبل از بالا رفتن، آقا مهدی برای همه غذا سفارش داد. همه می دانستند که آقا مهدی در چنین مواقعی هوای بچه ها را دارد.

خواستیم بیاییم پایین سر میز ناهار که یک دفعه صدای گریه ی آقا مهدی از نمازخانه بلند شد. های های گریه و "الهی العفو" گفتن. همان توی راه پله میخکوب شدیم. همه ی مشتری های غذاخوری دست از غذا کشیدند . سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج که این صدای کیه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ راستش، خوب، حالا باید راستش را گفت؛ بعد از بیست، بیست و یک سال. آن موقع ما از آن وضعیت، آن نگاه های متعجب خجالت کشیدیم. توی دلمان گفتیم: "بابا، این کار ها جایش توی نماز شب است. توی آن تنهایی. نه اینجا، وسط شهر، وسط غذاخوری، وسط مردم ـ کاشکی این ها را ضبط نمی کردی... ولی نه، اشکال ندارد، حقیقت است دیگر، اگر آن وقت ها این فکر ها را نمی کردیم که حالا اینجا نبودیم، پیش آقا مهدی بودیم. پیش بقیه ی شهدا. ضبط کن ـ چند دقیقه ای همه ی نگاه ها به بالکن بود. می خواستند ببینند کیه که این طور گریه می کند و "الهی العفو" می گوید. بالأخره آقا مهدی سر از سجده برداشت. صورتش خیس خیس بود. انگار تازه شسته بود. مشتری ها که این صحنه ها را دیدند همه یخ کردند. رنگ همه ی شان زرد شد. غافلگیر شده بودند.

آقا مهدی همین که دید همه او را نگاه می کنند، لبخندی زد و انگار نه انگار چیزی شده، مردم هم به حال عادی برگشتند. سر میز غذا، سفارش های آقا مهدی را آوردند و مشغول شدیم. اما همه زیر چشمی آقا مهدی را زیر نظر داشتیم. می خواستیم ببینیم حالا که قرار شده دلی از عزا در آوریم او چه می کند؟! برای آقا مهدی سوپ آوردند. تعجب کردیم. ولی به خودمان دلداری دادیم که اول سوپ سفارش داده تا آماده شود برای غذای اصلی. آقا مهدی نان و سوپ را جلو کشید و مشغول شد. ما هم به چه بدبختی شروع کردیم به جوجه کباب خوردن. خوب، نمی شد. حسابش را بکنید؛ فرمانده ی لشکر "نان و سوپ بخورد. ما هم با پررویی...

سوپش که تمام شد، منتظر بودیم که غذای اصلی را بیاورند، ولی او یک "الهی شکر" گفت و بلند شد. همه وا رفتیم. همین را بگویم که تا اهواز همه ساکت بودیم جز آقا مهدی. خجالت می کشیدیم که حتی کلمه ای بگوییم...

خب، اگر می شود اسمی از من نیاور. بنویس، بنویس... خاطره از "هم رزم سردار".

 

منبع: مجله ی امتداد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 17:40  توسط محمد مهدی | 

شهيد حاج محمّد ابراهيم همّت فرمود و چه زيبا فرمود:

«براي اين‌كه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه بايد اخلاص داشته باشيم و براي اين‌كه ما اخلاص داشته باشيم سرمايه مي‌خواد كه از همه‌چيزمون بگذريم و براي اين‌كه از همه‌چيزمون بگذريم بايد شبانه‌روز دلمون و وجودمون و همه‌چيزمون با خدا باشه. اين‌قدر پاك باشيم كه خدا كلّاً ازمون راضي باشه؛ قدم بر‌مي‌داريم براي رضاي خدا، قلم بر‌مي‌داريم روي كاغذ براي رضاي خدا، حرف مي‌زنيم براي رضاي خدا، شعار مي‌ديم براي رضاي خدا، مي‌جنگيم براي رضاي خدا، همه‌چي همه‌چي همه‌چي خاصّ خدا باشه كه اگر شد پيروزي درشه. چه بكشيم چه كشته بشيم اگر اين‌چنين بشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شكست معنا نداره برامون. چه بكشيم چه كشته بشيم پيروزيم اگر اين چنين بشيم.»

...و او اين‌چنين شد كه خداوند شربت شهادت را به او نوشاند...

 حاج محمد ابراهيم همت

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 9:9  توسط محمد مهدی | 

...به فیلم اخراجی‌ها رسید‌ه‌ایم؛ انگار گریزی از آن نیست. وارد‌ بحث فیلم می‌شویم. خواهرش شروع می‌کند‌، می‌گوید‌: «اولش د‌اماد‌ خاله‌ام فیلم را د‌ر جشنواره‌ی فجر د‌ید‌ه بود‌. او به ما گفت اول فیلم نوشته «تقد‌یم به خانواده‌ی شهید‌ مجید‌ خد‌مت»، البتّه مثل این‌که د‌ر اکران عمومی آن را برد‌اشتند‌. کاری به این‌کار ند‌ارم. توجهی ند‌اشتیم، زیاد‌ اهل سینما و فیلم نیستیم. همه چیز از برنامه‌ی «شب شیشه‌ای» و مصاحبه‌ی د‌ه‌نمکی د‌ر آن برنامه شروع شد‌. وقتی او عکس براد‌رم را نشان د‌اد‌ و او را معرّفی کرد‌ همه‌ی اهالی محلّه متوجّه شد‌ند‌ که د‌استان زند‌گی مجید‌ ماست. از همان‌جا حسّاس شد‌یم. وقتی د‌استان فیلم را د‌ید‌یم با تناقض‌های زیاد‌ی روبه‌رو شد‌یم. اوّلش این‌که ـ با تمام احترامی که برای آذری‌زبانان قائلیم ـ ما ترک نیستیم. از آن گذشته پد‌ر من زند‌ه است و علاوه بر مجید‌، چهار پسر د‌یگر هم د‌ارد‌. نه این‌که مجید مثل مجید‌ سوزوکی فیلم، تک‌پسر و با یک خواهر د‌م بخت و ماد‌رش زند‌گی کند‌. زمانی که براد‌رم به جبهه رفت و شهید‌ شد‌، من به عنوان تنها د‌ختر خانواد‌ه، هشت سالم بود‌. مورد‌ د‌یگر که خیلی هم به ما برخورد،‌ د‌ر توضیح د‌استان فیلم بر روی قاب CD نوشته‌اند‌: «مجید‌ که یکی از اراذل جنوب شهر تهران است، به د‌ختری د‌ل می‌بازد‌...» باور کنید‌ این کلمات اعصاب ما را د‌اغان کرد‌. براد‌رم اهل این حرف‌ها نبود...

 

برای خواندن مطلب کامل و دیدن عکسی از این شهید بر روی ادامه ی مطلب کلیک کنید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/13ساعت 21:28  توسط محمد مهدی | 

عاشقان را چشم معنایی نداشت

عاشقی گر٬ نور دیده بایدت

 

عاشقان را نفس معنایی نداشت

عاشقی گر٬ امر مولا بایدت

 

عاشقان را ترس معنایی نداشت

عاشقی گر٬ رعب الله بایدت

 

عاشقان را خشم معنایی نداشت

عاشقی گر٬ کظم غیظی بایدت

 

 خون فشاندن

عاشقان را زخم معنایی نداشت

عاشقی گر٬ خون فشاندن بایدت

 

خنده بر لب 

عاشقان را اخم معنایی نداشت

عاشقی گر٬ خنده بر لب بایدت

 

عاشقان را مرگ معنایی نداشت

عاشقی گر٬ جان نهادن بایدت

 

 عاشقان را خنده معنايي نداشت

 عاشقي گر، اشك ديده بايدت

 

عاشقان را هوش معنایی نداشت

عاشقی گر مست مستان بایدت

 

عاشقان را درد معنایی نداشت

عاشقی گر٬ درد هجران بایدت

 

عاشقان را کبر معنایی نداشت

عاشقی گر٬ سر به زیری بایدت

 

عاشقان را نام معنایی نداشت

عاشقی گر٬ حسن نیت بایدت

 

 شب، نمازي بايدت

عاشقان را خواب معنایی نداشت

عاشقی گر٬ شب٬ نمازی بایدت

 

عاشقان را باخت معنایی نداشت

عاشقی گر٬ برد اکبر بایدت

 

عاشقان را چهره معنایی نداشت

عاشقی گر٬ نیک سیرت بایدت

 

 سجده بر خون

عاشقان را "اين منم" معنا نداشت

عاشقي گر٬ سجده بر خون بايدت

 

عاشقان را ادعا معنا نداشت

عاشقی گر٬ بی ریایی بایدت

 

عاشقان را خستگی معنا نداشت

عاشقی گر٬ استقامت بایدت

 

 پاك و طاهر

عاشقان را معصیت معنا نداشت

عاشقی گر٬ پاک و طاهر بایدت

 

اشك ديده 

عاشقان را این جهان معنا نداشت

عاشقی گر٬ شوق رفتن بایدت

 

عاشقان را سر به تن معنا نداشت

عاشقی گر٬ سر بریدن بایدت

 

عشق بازي 

عاشقی گر٬ عشق بازی بایدت

عشق بازی با خدایت بایدت

 

عاشقان را حب الله بود و بس

حب الله٬ حب الله بایدت

 

مرگ در راه الهي 

و این شهادت معنی عشاق بود

مرگ در راه الهی بایدت

***

عاشقی گر٬ حب احمد بایدت

عاشقی گر٬ حب مولا بایدت

عاشقی گر٬ حب زهرا بایدت

 

عاشقی گر٬ حب هر نیکی نهشت

بر دل و جان و وجودت بایدت

 شاعر: "حـــقير"

 

در آخر از سایت sajed.ir  به خاطر عكس هاشون تشكر مي كنم. چون من خيلي از عكس ها رو از اين سايت گرفتم.

یا علی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/11/10ساعت 22:15  توسط محمد مهدی | 

خیلی حرف های ناگفته تو دل خسته ام دارم که دوست دارم هرچه زود تر همه ی اونها رو توی وبلاگ بذارم ولی یه مطلبی جلوی منو میگیره و اون همون سنگریزه یا نه پاره سنگ یا شایدم صخره ایه که دریای اخلاص دلم رو آلوده کرده! صخره ای که ازش حرف به میون آوردم "آمار بازدید کننده های وبلگ دفاع مقدسه"! دعا کنید این ناخالصی حل بشه...

و اما دیدم این کم لطفی یا شایدم بی لطفیه که در ایام شهادت جگر سوزانه ی سالار و سرور شهیدان حضرت امام حسین (ع) و یاران باوفایش و اسارت زنان و فرزندان این قافله٬ مطلبی تو این وبلاگ درج نکنم!

...تصمیم گرفتم مستقیم برم سراغ کتاب لهوف سید بن طاووس و به نیت ایشون صفحه ای رو باز کنم و هر بخشی که اومد تو وبلاگ بذارم...

اگه دوست دارید اون بخش رو بخونید باید برید به ادامه ی مطلب

اما قبل از این که برید٬ چند جمله از زبان مرحوم حاج محمد اسماعیل دولابی بشنوید:

"سید بن طاووس می گوید: اگر مردم عادت به گریه نداشتند٬ مقتل کربلا را به عیش و عشرت تبدیل می کردم. سید بن طاووس از بزرگان است. عالمی است که همه ی بزرگان علم و دین قبولش دارند حتی علمای اهل سنت. در بزرگی اش همین مقدار بس که وقتی روایتی نقل می کند٬ کسی از او مدرک نمی خواهد و نمی پرسد که از کجا و از قول چه کسی نقل می کنی. در میان همه ی علما٬ همین یک نفر است که از این موقعیت برخوردار است٬ دومی هم ندارد. همه ی علما وقتی روایتی نقل می کنند٬ به منبع آن هم اشاره می کنند. اما وقتی گفته می شود: "قال سید" همه می پذیرند و به سند آن کاری ندارند. چون او خدمت امام عصر عجل الله تعالی می رسید. امام زمان او را در آغوش می گرفت٬ می فشرد و مشکلات علمی اش را حل می کرد. لذا سید بن طاووس از خیلی چیز ها خبر داشت."

 برگرفته شده از کتاب طوبای محبت ۲ صفحه ی ۵۷ محمد دولابی

اسماعيل دولابي


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 5:26  توسط محمد مهدی | 

شهيد مهدي زين الدين

چه نور چهره ای...! الله اکبر!

بالأخره پس از مدت ها کلنجار با خودم تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم به نام دفاع مقدس!

شاید اگه ۱ ماه پیش ازم می پرسیدید که آیا تصمیم دارم یه وبلاگ با این نام بزنم یا نه با قاطعیت می گفتم: "نه هرگز!"

اما قربونش برم شهید مهدی زین الدین که مثل خیلی از شماها به طور عجیبی وارد زندگیم شد و منو چنان عاشق شهدا و جبهه و جنگ و شهادت کرد که این تصمیم رو گرفتم! البته اینو هممون می دونیم که شهید زین الدین اینجا یه وسیله بیشتر نبوده و اصل کاری خدا بوده که این تقدیر رو برای من خواسته.

درضمن همین اول این نکته رو تأکید کنم که بنده جز این که عاشق و شیفته ی شهید زین الدین باشم هیچ نسبت فامیلی با ایشون ندارم و اگه می بینید فامیلم رو زین الدین گذاشتم فقط بدلیل علاقه ی شدید من نسبت به ایشونه.

به هر حال برام دعا کنید با نیرویی الهی بتونم یه وبلاگ لایق و شایسته در توان خودم مدیریت کنم.

يا علي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:27  توسط محمد مهدی |