تبليغاتX
دفاع مقدس - خاطره ای از سردار شهید مهدی زین الدین
به وبلاگ دفاع مقدس خوش آمدید. اینجا سرزمين عاشقان است، چه خوب است اگر با وضو وارد شویم...

سرهنگ طفره می رفت. انگار برای حرف زدن تردید داشت. نگاهی به دور تا دور میز انداخت و چهره ها را از نظر گذراند.

-دارد ضبط می کند؟

-آره.

سردار به شوخی گفت:

-عکست که نمی افتد توی ضبط، این همه به کتت ور می روی؟!

-هیس س س، دارد ضبط می کند!... خوب، بسم الله الرحمن الرحیم، عرض کنم حضورتان، یک خاطره ای دارم از آقا مهدی زین الدین که یک کمی با دیگر خاطراتی که گفته شد تفاوت دارد. یعنی مربوط به جبهه نیست، به پشت جبهه است ولی به خوبی روحیه و صفای آقا مهدی را نشان می دهد. یک روز برای انجام مأموریتی شش هفت نفری همراه آقا مهدی به نزدیکی های شوش رفته بودیم. نزدیکی های ظهر کارمان تمام شد. آقا مهدی گفت: "غذای خوب کجاست برویم و دلی از عزا در آوریم؟"

من گفتم: "آقا مهدی، یک جای خوب سراغ دارم. اگر موافق باشی برویم آنجا. غذای خوبی دارد."

رفتیم شوش. همان جا که من گفته بودم. آنجا که رسیدیم وقت اذان بود. آقا مهدی یک عادت بدی که داشت... این را ننویسید ها! برای مزاح گفتم. در واقع یک عادت خوبی که داشت هر جا وقت نماز می شد می ایستاد به نماز. آنجا هم...

راننده ی آقا مهدی با انگشت به ضبط اشاره کرد و گفت:

-با عرض پوزش که حرف جناب سرهنگ را قطع می کنم. در رابطه با همین نماز اول وقت آقا مهدی؛ بار ها وسط جاده، وسط بیابان، وقت نماز، خودرو را نگه می داشت، می ایستاد به نماز. خیلی هم مقید به نماز جماعت بود. به کسانی که همراهانش بودند می گفت: "بایستید جلو؛ پیش نماز، اگر کسی بهانه می آورد یا شکسته نفسی می کرد و این جور چیز ها، خودش جلو می ایستاد و نماز به جماعت برگزار می شد."

 

قنوت زين الديني

 

-بله می گفتم... غذاخوری شلوغ بود. مرد و زن. ما رفتیم بالکن غذاخوری برای نماز. ولی قبل از بالا رفتن، آقا مهدی برای همه غذا سفارش داد. همه می دانستند که آقا مهدی در چنین مواقعی هوای بچه ها را دارد.

خواستیم بیاییم پایین سر میز ناهار که یک دفعه صدای گریه ی آقا مهدی از نمازخانه بلند شد. های های گریه و "الهی العفو" گفتن. همان توی راه پله میخکوب شدیم. همه ی مشتری های غذاخوری دست از غذا کشیدند . سر برگرداندند به طرف صدا. هاج و واج که این صدای کیه؟ چه خبر شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ راستش، خوب، حالا باید راستش را گفت؛ بعد از بیست، بیست و یک سال. آن موقع ما از آن وضعیت، آن نگاه های متعجب خجالت کشیدیم. توی دلمان گفتیم: "بابا، این کار ها جایش توی نماز شب است. توی آن تنهایی. نه اینجا، وسط شهر، وسط غذاخوری، وسط مردم ـ کاشکی این ها را ضبط نمی کردی... ولی نه، اشکال ندارد، حقیقت است دیگر، اگر آن وقت ها این فکر ها را نمی کردیم که حالا اینجا نبودیم، پیش آقا مهدی بودیم. پیش بقیه ی شهدا. ضبط کن ـ چند دقیقه ای همه ی نگاه ها به بالکن بود. می خواستند ببینند کیه که این طور گریه می کند و "الهی العفو" می گوید. بالأخره آقا مهدی سر از سجده برداشت. صورتش خیس خیس بود. انگار تازه شسته بود. مشتری ها که این صحنه ها را دیدند همه یخ کردند. رنگ همه ی شان زرد شد. غافلگیر شده بودند.

آقا مهدی همین که دید همه او را نگاه می کنند، لبخندی زد و انگار نه انگار چیزی شده، مردم هم به حال عادی برگشتند. سر میز غذا، سفارش های آقا مهدی را آوردند و مشغول شدیم. اما همه زیر چشمی آقا مهدی را زیر نظر داشتیم. می خواستیم ببینیم حالا که قرار شده دلی از عزا در آوریم او چه می کند؟! برای آقا مهدی سوپ آوردند. تعجب کردیم. ولی به خودمان دلداری دادیم که اول سوپ سفارش داده تا آماده شود برای غذای اصلی. آقا مهدی نان و سوپ را جلو کشید و مشغول شد. ما هم به چه بدبختی شروع کردیم به جوجه کباب خوردن. خوب، نمی شد. حسابش را بکنید؛ فرمانده ی لشکر "نان و سوپ بخورد. ما هم با پررویی...

سوپش که تمام شد، منتظر بودیم که غذای اصلی را بیاورند، ولی او یک "الهی شکر" گفت و بلند شد. همه وا رفتیم. همین را بگویم که تا اهواز همه ساکت بودیم جز آقا مهدی. خجالت می کشیدیم که حتی کلمه ای بگوییم...

خب، اگر می شود اسمی از من نیاور. بنویس، بنویس... خاطره از "هم رزم سردار".

 

منبع: مجله ی امتداد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 17:40  توسط محمد مهدی |